تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

شعر

باران

 

چه اهنگ لطيفي داشت

مرا با خود كجا مي برد

صداي ريز باران كه بروي برگها مي خورد

دلم مي خواست كه ان لحظه فقط من باشم و گوشم

ببندم چشم هايم را شود دنيا فراموشم

اگر چيزي نفهميدم از ان اهنگ سحراميز

ولي چون ابرها كم كم از ارامش شدم لبريز

و من امروز باريدم چكيدم روي برگي زرد

صداي چك چك من را كسي اهسته نشنيده است.

 

فرناز

 

+ نوشته شده در  2006/8/2ساعت 9:37 AM  توسط فرناز  | 

متن ادبي

بنام انكه شراب عشق را در جام عاشق ريخت

 

عشق و ديوانگي

در زمان هاي بسيار قديم وقتيكه هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بود . روزي همه ي فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند . خسته و كسل تر از هميشه ناگهان ذكاوت ايستاد وگفت:بياييد يك بازي كنيم مثلا قائم باشك همه از پيشنهاد او شاد شدند ديوانگي فورا فرياد زد من چشم ميگذارم . از ان جايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند .ديوانگي فورا جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن كرد:1-2-3....... لطافت خود را بر شاخ ماه اويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد اصالت در ميان ابر ها و هوس به مركز زمين رفت . طمع در داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود..... 79-80-81...همه پنهان شده بودند جز عشق كه مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد . البته جاي تعجب هم هست مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است.

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيده بود. 95-96-.....هنگامي كه به 100 رسيد عشق پريد وبين يك بوته ي گل سرخ پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام .اولين كسي كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبلي اش امده بود تا پنهان شود.لطافت را يافت كه به شاخ ماه اويزان بود . دروغ از ته چاه . هوس مركز زمين.....

يكي يكي همه را پيدا كرد جزعشق   او از يافتن عشق نا اميد شد . حسادت در گوش او زمزمه كرد كه تو فقط بايد عشق را پيدا كني!!

و او پشت بوته ي گل رز است. ديوانگي شاخه ي چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت زياد انرا در بوته ي گل فرو كرد دوباره ..دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد . عشق از پشت بوته بيرون امد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد . شاخه ها چشمان عشق را كور كرده بودند. ديوانكي گفت"من چه كردم چگونه مي توانم تو را درمان كنم ؟؟ عشق گقت: تو نمي تواني  مرا درمان كني اگر مي خواهي براي من كاري انجام دهي راهنماي من شو  

             و از ان روز است كه عشق كور ست و ديوانگي همواره همراه او.........................

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/2ساعت 9:34 AM  توسط فرناز  |