تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

متن ادبي

 

 

اواي دوستي از سرزمين عشق به گوش مي ايدكه:

 

بيا ييد گل دوستي را در سرزمين عشق بكاريم

 

ودوستي هايمان را با كيميا ي عشق جاودانه كنيم

 

اما سرزمين عشق كجاست؟؟و چگونه بيابيم؟؟

 

گفتند عشق را در ان دورها در سرزميني كه از راه ارزوها مي گذرد نهفته اند

 

پس قدم در راه بلند ازوها نهادم و كبوتر سبكبال دل را

 

از پيش روانه كردم تا برايم نشانه اي يابد

 

از ان ديار گمشده هر روز با كوله باري از اميد

 

وتوشه اي از صبر راه مي پيمودم

 

و هر چه بيشتر پيش مي رفتم از پس هر ارزويي به هزارراه

 

و بي راه مي رسيدم و كبوتر دلم در هواي ارزويي بلندتر

 

به پرواز در مي امد تا انجا كه از تشنگي بر لب چشمه ساري فرود امد

 

تا بر لب چشمه رسيدم به ناگاه چهرهي عشق را در ايينه

 

ديدم   اري عشق همان شوري بود كه انگيزه ي سفرم بود

 

كه عشق بال وپري بود كه مرغ دلم را ربود

 

عشق همان پروازي بود كه در جستجوي ارزوهايم

 

عشق همان بود كه در دلم پنهان بود

 

وسرزمين عشق چه نزديك و چه دور بود

 

نزديك به اندازه ي نفسم و دور به اندازه ي سفرم

 

سرزمين عشق همان سينه ي پر مهرم بود

 

اشيان مرغ سبكبالم بود

 

كافي است در ايينه ي پاك و زلالي بنگرم تا چهره ي عشق را به زيبا يي ببينم

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/8ساعت 4:18 PM  توسط فرناز  | 

متن ادبي

عشق الهي

  

 

سخن ازعشق است

 

عشق يك چراغ بيداري در شبي تار..........

 

عشق عظمت بودن و شكوه زيستن..........

 

عشق اغازي بي تمام ..........

 

عشق خورشيدي بي غرور.......

 

عشق دريايي بي ساحل..........

 

عشق فريادي بي سكوت...........

 

عشق طوفاني بي امان ...........

 

عشق اتشي بي خاكستر..........

 

عشق فصلي بي خزان.........

 

عشق ماهي بي خسوف......

 

                و عشق تولدي ديگر

اگه از عشق ميشه قصه نوشت

 

من هم مي خوام از عشق تو قصه بگم تا يه روز بدوني عشق

 

ورزيدن به تو تماميه وجود مرا كامل كرد............

 

هميشه ميگم عشق فقط عشق الهي...

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/8ساعت 2:45 PM  توسط فرناز  | 

متن ادبي

((گفتگو با خدا))

در خواب خدا را ديدم.

پرسيد مي خواستي مرا ملاقات كني؟

جواب دادام اگر وقت داشته باشيد .

با لبخند فرمود: زمان من نامتناهي است و چه پر سشي داري؟

پرسيدم :چه خصوصيات ادم عجيب است؟

گفت: دوران كودكي برايشان زود خستگي اور مي شود و مي خواهند سريع بزرگ شوند

و سپس آرزو ميكنند بر گردند به كودكي.

سلامتيشان را در عوض بدست اوردن ثروت از دست ميدهند

 و ثروت را از دست مي دهند در قبال بدست اوردن مجدد سلامتي.

با تفكر به اينده مشوش مي گردند و زمان حال را فراموش ميكنند

به طوري كه نه در حال زندگي مي كردند نه در اينده.

زندگي مي كنند در حاليكه انگار هرگز از دنيا نمي روند

و طوري ميميرند كه انگار هرگز زندگي نكردند.

دستانم را گرفت و پس از مدتي سكوت

پرسيدم : به عنوان پدر يا مادر چه درسهايي مي خواهي فرزندانت بياموزند؟

با تبسمي پاسخ داد:

بياموزند كه شخصي را نميتوانند وادار به دوست داشتن نمايند

و فقط ميتوانند اجازه بدهند كه ديگران دوستشان بدارند.

خود شان را با ديگران مقايسه نكنند

و بدانند ثروت به داشتن بيشتر مال نيست بلكه به كمترين نياز داشتن است.

بدانند در يك لحظه كساني را كه دوست دارند از خود رنجور مي سازند

و براي يافتن يك دوست بايد سالهاي فراوان تلاش كنند.

بخشش را با ممارست در بخشش بياموزند.

ياد بگيرند كه برخي اشخاص دوستشان دارند ولي نميتوانند احساساتشان را نشان بدهند.

بدانند دو شخص ميتوانند ديد متفاوت به يك شي واحد داشته باشند.

هميشه مورد بخشش ديگران قرار گرفتن كافي نيست

بلكه خودت هم بايد خودت را ببخشي.

و بدانند من هميشه حضور دارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/8ساعت 1:56 PM  توسط فرناز  |