تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

«اگر یک با یک برابر بود »

 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستا نش  به زیر پوششی ازگرد پنهان

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد .

برای اینکه بی خود های وهوی میکرد با آن شور بی پایان

تساوی های جبر را نشان می داد

با خطی خوانا بر روی تختخه ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود ، تساوی را چنین نوشت

« یک با یک برابر است »

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

به آرامی سخن سر داد .

نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم

بر جای ماند .

او پرسید اگر یک فرد انسان

واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدحشی بود و سوالی سخت .

معلم خشمگین فریاد زد

آری برابر بود .

و او با پوزخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیرو رو میشد .

حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود

نان دمال مفتخوران از کجا آماده میگردید ؟

یا چه کسی دیوار چین ها را بنا میکرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر یار فقر خم میشد ؟

یا که زیر فربت شلاق له میگشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کسی آزادگان را در قفس میکرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خود بنویسید

« یک با یک برابر نیست »

« خسرو گلسرخی »

 

+ نوشته شده در  2006/9/5ساعت 9:49 AM  توسط فرناز  | 

بنام انکه اشک را افرید تا سرزمین عشق اتش نگیرد

+ نوشته شده در  2006/8/30ساعت 12:33 PM  توسط فرناز  | 

بنال اي ساز عشق!!

 

كه دلم بسيار گرفته است. دلتنگم براي دلبرده ام وصداي جيرجيركها غم  

 

تنهاييم را صدچندان مي كنند.

 

اينجا از دوست خبري نيست اينجا عشاق را به دار ميزنند ومهربانان را

 

برگيوتين مي اندازند.

 

حرمت عشق را شكسته اند ونمي دانند تو اي ساز عشق چگونه ما نوازي

 

روزگاري بي صداي عشق نفسهايم را مي شمردم كه بيكار نباشم امروز

 

با عشق همنفسم در دياري كه نفسها تكرار سنگين وامتداد بلند دارند

 

غزل اشفتگي ام را نمي دانم براي كه بخوانم ونفس تنهاييم را برچه بكشم

 

وپيش از اين غزل من بركه اي را مي دانستم كه به رويش مي شد

 

نقاشي كرد و چه گذشت.......

 

اكنون صدايم اسم توست ونقش همه رويايم را بوي تو مي سرايد

 

وچشمانم نگاه توست ودر قفس سينه ديگر دلي نيست كه غوغاي خاموش

 

غروب رابفهمد وچشمك ستاره باجيرجيرشب چه موزون است

 

وصداي جيرجيرك ها غم تنهايي ام راصد چندان مي كند.

+ نوشته شده در  2006/8/30ساعت 9:29 AM  توسط فرناز  |