شعر
باران
چه اهنگ لطيفي داشت
مرا با خود كجا مي برد
صداي ريز باران كه بروي برگها مي خورد
دلم مي خواست كه ان لحظه فقط من باشم و گوشم
ببندم چشم هايم را شود دنيا فراموشم
اگر چيزي نفهميدم از ان اهنگ سحراميز
ولي چون ابرها كم كم از ارامش شدم لبريز
و من امروز باريدم چكيدم روي برگي زرد
صداي چك چك من را كسي اهسته نشنيده است.
فرناز
