متن ادبي
اواي دوستي از سرزمين عشق به گوش مي ايدكه:
بيا ييد گل دوستي را در سرزمين عشق بكاريم
ودوستي هايمان را با كيميا ي عشق جاودانه كنيم
اما سرزمين عشق كجاست؟؟و چگونه بيابيم؟؟
گفتند عشق را در ان دورها در سرزميني كه از راه ارزوها مي گذرد نهفته اند
پس قدم در راه بلند ازوها نهادم و كبوتر سبكبال دل را
از پيش روانه كردم تا برايم نشانه اي يابد
از ان ديار گمشده هر روز با كوله باري از اميد
وتوشه اي از صبر راه مي پيمودم
و هر چه بيشتر پيش مي رفتم از پس هر ارزويي به هزارراه
و بي راه مي رسيدم و كبوتر دلم در هواي ارزويي بلندتر
به پرواز در مي امد تا انجا كه از تشنگي بر لب چشمه ساري فرود امد
تا بر لب چشمه رسيدم به ناگاه چهرهي عشق را در ايينه
ديدم اري عشق همان شوري بود كه انگيزه ي سفرم بود
كه عشق بال وپري بود كه مرغ دلم را ربود
عشق همان پروازي بود كه در جستجوي ارزوهايم
عشق همان بود كه در دلم پنهان بود
وسرزمين عشق چه نزديك و چه دور بود
نزديك به اندازه ي نفسم و دور به اندازه ي سفرم
سرزمين عشق همان سينه ي پر مهرم بود
اشيان مرغ سبكبالم بود
كافي است در ايينه ي پاك و زلالي بنگرم تا چهره ي عشق را به زيبا يي ببينم
